نمک دارد لبش در خنده پیوست |
نمک شیرین نباشد و آن او هست |
تو گوئی بینیاش تیغی است از سیم |
که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم |
ز ماهش صد قصب را رختهیابی |
چو ماهش رخنهیی بر رخ نیایی |
به شمعش بر، بسی پروانه بینی |
ز نارش سوی کس پروا نبینی |
صبا از زلف و رویش حلهپوش است |
گهی قاقم گهی قند زفروش است |
موکّل کرده بر هر غمزه غنجی |
زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی |
رخش تقویم انجم را زده راه |
فشانده دست بر خورشید و ماه |
زلعلش بوسه را پاسخ نخیزد |
که لعل ار واگشاید در بریزد |
نهاده گردن آهو گردنش را |
به آب چشم شسته دامنش را |
به چشم آهوان آن چشمه نوش |
دهد شیرافکنان را خواب خرگوش |